تبلیغات
همه چی - پسرک

بیاید بخندیم بدون انتظار هیچ پاسخی از دنیا

پسرک

نویسنده :نیلوفر قاسمی
تاریخ:شنبه 18 تیر 1390-09:44 ب.ظ

روزی پدر خسته از کار به خانه برگشت. پسرش از او پرسید: پدر حقوق شما چقدر است؟؟؟" پدر پاسخ دارد: "حقوق من در یک ساعت بیست دلار است." پسرک سرش را پایین انداخت و گفت:"پس لطفا ده دلار به امانت به من بدهید." پدر عصبانی شد و گفت: "حتما بازهم می خواهی اسباب بازی بخری. من هر روز به سختی کار می کنم، اما تو فقط به خودت فکر می کنی، برو و بخواب!" پسرک جواب نداد و به اتاق خود برگشت.

پدر نشست. چند دقیقه دیگر آرامش پیدا کرد، متوجه رفتار خشن خود با پسرش شد، با خود فکر کرد شاید پسرک واقعا چیزی لازم دارد. پس وارد اتاق پسرش شد و با صدای ملایم پرسید: "عزیزم ؟ خواب هستی؟" پسرک جواب داد:" نه بابا." پدر گفت:" ببخشید، عزیزم، نباید عصبانی می شدم. این ده دلار را به تو می دهم تا آنچه می خواهی بخری."

پسرک تشکر کرد و هیجان زده ده دلار را گرفت و از پشت متکای خود چند اسکناس دیگر بیرون آورد. پدر پولها را دید و گفت:"تو که پول داری، چرا بازهم از من گرفتی؟" و بازهم ناراحت شد. پسر بی توجه به حرف های پدر، باخوشحالی گفت: الان من بیست دلار دارم. می توانم یک ساعت کار شما را بخرم. لطفا فردا زودتر به خانه بر گردید تا شام را باهم بخوریم. مدت هاست که ما در کنار هم نبوده ایم."

پدر دیگر سخنی نگفت و کودک را در آغوش گرفت.





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر