تبلیغات
همه چی - قاتل و میوه فروش

بیاید بخندیم بدون انتظار هیچ پاسخی از دنیا

قاتل و میوه فروش

نویسنده :نیلوفر قاسمی
تاریخ:یکشنبه 29 خرداد 1390-11:29 ب.ظ

جنایت كاری كه یك آدم را كشته بود، در حال فرار و آوارگی، با لباس ژنده و پرگرد و خاك و دست و صورت كثیف، خسته و كوفته ، به یك دهكده رسید.چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود. او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد. اما بی پول بود. بخاطر همین دو دل بود كه پرتقال را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدائی كند. دستش توی جیبش تیغه چاقو را لمس می كرد كه به یكباره پرتقالی را جلوی چمشش دید. بی اختیار چاقو را در جیب خود رها كرد و.... پرتقال را از دست مرد میوه فروش گرفت.میوه فروش گفت : بخور نوش جانت ، پول نمی خواهم سه روز بعد آدمكش فراری باز در جلو دكه میوه فروش ظاهر شد.
این دفعه بی آنكه كلمه ای ادا كند ،صاحب دكه فوراً چند پرتقال را در دست او گذاشت، فراری دهان خود را باز كرده گوئی میخواست چیزی بگوید، ولی نهایتاً در سكوت پرتقال ها را خورد و با شتاب رفت. آخر شب صاحب دكه وقتی كه بساط خود را جمع می كرد، صفحه اول یك روزنامه به چشمش خورد. میوه فروش مات و متحیر شد وقتی كه عكس توی روزنامه را شناخت. عكس همان مردی بود كه با لباسهای ژنده از او پرتقال مجانی میگرفت.
زیر عكس او با حروف درشت نوشته بودند قاتل فراری و برای كسی كه او را معرفی كند نیز مبلغی بعنوان جایزه تعیین كرده بودند. میوه فروش بلافاصله شماره پلیس را گرفت. پلیس ها چند روز متوالی در اطراف دكه در كمین بودند. سه چهار روز بعد مرد جنایتكار دوباره در دكه میوه فروشی ظاهر شد، با همان لباسی كه در عكس روزنامه پوشیده بود. او به اطراف نگاه كرد، گوئی متوجه وضعیت غیر عادی شده بود. دكه دار و پلیس ها با كمال دقت جنایتكار فراری را زیر نظر داشتند. او ناگهان ایستاد و چاقویش را از جیب بیرون آورده و به زمین انداخت و با بالا نگه داشتن دو دست خود به راحتی وارد حلقه محاصره پلیس شده و بدون هیچ مقاومتی دستگیر گردید. موقعی كه داشتند او را می بردند زیر گوش میوه فروش گفت : "آن روزنامه را من پیش تو گذاشتم، برو پشتش را بخوان". سپس لبخند زنان و با قیافه كاملاً راضی سوار ماشین پلیس شد. میوه فروش با شتاب آن روزنامه را بیرون آورد و در صفحه پشتش، چند سطر دست نویس را دید كه نوشته بود : من دیگر از فرار خسته شدم از پرتقالت متشكرم .
هنگامی كه داشتم برای پایان دادن به زندگیم تصمیم میگرفتم، نیكدلی تو بود كه بر من تاثیر گذاشت.
بگذار جایزه پیدا كردن من ،جبران زحمات تو باشد !!!




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
BHW
جمعه 1 اردیبهشت 1396 12:33 ب.ظ
Incredible points. Sound arguments. Keep up the amazing spirit.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر